X
تبلیغات
خرگوش سفید

خرگوش سفید
این وبلاگ نوشته های من است درباره دنیای اطرافم. 

 متن زیر داستانی از منوچهر احترامی است:

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند،

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

اینکه نمی دانند توسط دوستشان خورده شده اند یا توسط دشمنشان.

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 18:18 ] [ بهار خاکپور ] [ ]
سلام .من از این سهراب خیلی خوشم میاد .این رو نوشتم تا که شما هم بخونید و لذت ببرید...

دشت هایی چه فراخ !

کوه هایی چه بلند!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید

پی نوری رنگی لبخندی

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی بامن حرف می زند

راه افتادم

یونجه زاری سر راه لب آبی گیوه هاراکندم و نشستم پاها در آب:

من چه سبزم امروز !

وچه اندازه تنم هوشیاراست!

نکند اندوهی سررسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است

ظهر تابستان است.

 مهربانی هست سیب هست ایمان هست!

آری تا شقایق هست زندگی کرد

دردل من چیزی است مثل یک بیشه ی نورمثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم سر کوه

دور ها آوایی است که مرا می خواند.

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 14:26 ] [ بهار خاکپور ] [ ]
سلام.بالاخره اومدم امروز امتحانات تموم شد .امتحانات آسون بود. البته من یکم ریاضی رو بد دادم اواخر امتحانت دیگه حوصله ی درس خوندن رو نداشتم اما چون سال سوم هستم می خواهم با معدل خوبی قبول بش.م.روز اخر امتحانات که امروز می شد مدرسه قرار بود که نذری بده و از گروه فرزانگان کمک بگیره ومن هم عضو گروه فرزانگان بودم و به همراه همکلاسی هام و بچه های دیگه کمک کردیم .خیلی خوب بود و کلی هم خندیدیم. و کمکم هم داریم برای 22بهمن آماده می شیم.کلاس ما دو گروه سرود و یک نمایش داره که خیلی وقته که مشغول تمرینیم امیدا وارم که بتونیم برنامه همون رو به خوبی اجرا کنیم...راستی...

     
                           تولد مامان عزیزم مبارک          

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 22:59 ] [ بهار خاکپور ] [ ]
           خواهر گلم باران جان تولدت مبارک

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 22:24 ] [ بهار خاکپور ] [ ]

سلام خیلی وقته که آپ نکردم البته شهریور که اسباب کشی داشتیم ومهر هم مدارس باز شد .البته الان سعی میکنم بیشتر آپ کنم خوب میخوام در باره ی سفری که در عاشورا تاسوعا به دیلم رو داشتیم بنویسم:

یکشنبه حدود ساعت  5/30حرکت کردیم .توی مدرسه یکشنبه ها واقعا خسته کننده است به خصوص اینکه روز بعدش تعطیلی باشه. نیمه شب بود که رسیدیم البته بین راه برای خوردن شام وایستادیم و اگر نه زود تر می رسیدیم .به خونه ی یکی از دوست های بابام اقای عباسی رفتیم .البته یکی از اشناهای دورمون هم حساب میشوند .روز بعد عاشورا بود .  به همراه دختر عموی مامانم خاله الهام به همراه پسر کوچولوش امیر رضا  همراه مردم درخیابان های دیلم راه می رفتیم و شمرها و یزید هایی روکه به صورت نمایشی راه میرفتند تماشا می کردیم هوا فوق العاده عالی و خوب بود  و هنگامی که داشتیم راه می رفتیم از کنار در یا هم عبور کردیم .بعد ازحدوا سه ساعت راه رفتن دیگه خسته  شدیم وبه خونه ی آقای عباسی برگشتیم .اقای عباسی هم یه دختر به اسم ساغر داشت که اون همسن امیر رضا بود .بعد از ناهار تا شب با ساغر بازی کردیم. واز روز بعد .به خونه اقوام و اشنا و دوستان قدیمی مامان وبابام سر زدیم البته من چیزی   نمی یومند چون که من از دو سال ونیمی اصفهان بودم اما به نظر من اگر یه کمی بیشتر از کسانی که به دیدنشون می رفتیم یادم شناخت بیشتری داشتم بهتر بود     خونه ی همسایه ی قدیمی مامانم هم سری زدیم و دخترشون مرضیه قراره که در بهمن ماه ازدواج کنه و شاید ما هم به عروسی رفتیم  چون که دفعه قبل  به خونهشون اومده بودیم با هاشون راحت تر بودم  . هوای دیلم شب ها یه خورده سرد میشد اما در مقایسه با اصفهان هوا عالی بود شب ها   بخاری های نفتی روشن می کردند چون که توی دیلم گاز کشی ندارند اما بخاری نفتی یه مقدار که روشن میموند چشم های آدم رو می سوزوند و مجبور میشندند که بخاری رو به بیرون ببرند اما به نظر من لذتش بیشتر از نشستن کنار بخاری های گازی ویا رادیاتوره .راستی به کنا ر در یا هم رفتیم و دو تا ستاره ی در یایی دیدیم ولی یکی از انهارو آورنیم همون یکی هم به خاطر درس علوم خواهرم بود که میخواست به مدرسه ببره.  و یک روز هم به گناوه رفتیم و خرید کردیم  .این  خلاصه ی سفر ما بود در طول یک هفته به خیلی ها سر زدیم اما من درست یادم نمی یاد حافظه ی کوتاه مدتم ضعیف شده    البته ما نمیتونستیم زیاد توی گناوه بمونیم چون که صبح روز بعد باید حرکت می کردیم تا شنبه به مدرسه برسیم وبیشترین چیزی که من رو توی مسافرت اذیت میکرد درس مشق های مدرسه بود و حرسم از این بیشتر میگیره که من انقدر توی مسافرت نشستم و نوشتم معلم هامون تکالیفمون رو اصلا نگاه نکردند....  
                                      
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 12:12 ] [ بهار خاکپور ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام .من بهار خاکپور هستم14 سال سن دارم وامسال به کلاس سوم راهنمایی می روم .من تصمیم گرفته ام که خاطرات روزانه خود را در وبلاگم بنویسم و از این راه بتوانم دوستان تازه ای پیدا کرده و دانستنی های جدیدی را یاد بگیرم
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس